تولد دکتر را بهانه یی یافتم برای صحبت درباره کسی که از نقد هراسی نداشت :
دکتر شریعتی نیازی به معرفی ندارد . محقق و استاد ، پژوهشگر و مجاهدی بزرگ است که عمری را به تعقل و تفکر گذراند و هم اوست که می گوید :
"گر مخالفان خود را به پای چوبهی اعدام می کشانی ! بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب .
و اگر مخالفان خود را به زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .
و اگر با مخالفان خود به جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .
و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی بسان عقل"
بنده نه تنها خودم را در قامت یک منتقد بینش شریعتی نمی دانم حتی مدت ها با خود کلنجار رفته ام تا اندیشه هایم را مطرح کنم ولی خود علی شریعتی است که تلاش می کند راهی باز شود تا همه بتوانند اندیشه ی خود را مطرح کنند پس ایرادی نمی بینم که بینش شخصی خود را بیان کنم.
شاید من هم در نگاه اول وقتی که نقد برادر رنج کشیده مان "اکبر گنجی " در مورد دیدگاه های معلم شهید با عنوان : يوتوپيای لنينيستی شريعتی و دومین نقد او با عنوان زنان گونی پوش و علم بورژوایی را خواندم سخت بر برنده قلم طلایی انجمن جهانی روزنامه نگاران خرده گرفتم چون من هم همانند : یوسفی اشکوری و سعید حنایی گمان کردم که سرچشمه را نمی توان آلود که گرچه نوشته های این دوستان هم خالی از حقیقت نیست ولی بعدها که فاکت هایی راکه طناز و منتقد لطیف مان ابراهیم نبوی در مقاله ی پدر،ماد خودتان متهمید آورده بود خواندم سخت به فکر فرو رفتم ..
البته در اینکه دکتر علی شریعتی به نسل ما و نسل گذشته ما درس های زیادی آموخت ذره ای تردید ندارم و همچنان علی را حقیقتی بر گونه ی اساطیر می نامم و من هم اسلام را همانند او قویترین ایدئولوژی اعصار می دانم اما ما آموخته ایم که از بت سازی اجتناب کنیم .
حال که به سخنان اکبر گنجی بیشتر فکر می کنم می بینم دموکراسی در دیدگاه شریعتی به انزوا رفته است و چه راست گفت آیت الله لا هوتی که : حاکمیت تک حزبی است که صدای پای فاشیزم را به گوش می رساند.
آیا اگر شریعتی هنوز در میان ما بود از ولایت و ولایت مداری سخن می گفت؟ آیا هنوز می گفت لیدر نباید به حرف عوام گوش سپارد ؟ آیا هنوز بر این عقیده بود که : قبول و ارزش همه عقاید و اعمال دینی، منوط به اصل ولایت است.( اسلامشناسی، ج 1، ص 86)
آیا باز این جمله : آزادی و دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهره فاحشه است(حسین وارث آدم ص 99). را بر قلم جاری می ساخت؟
من همچنان شریعتی را معلم خود می دانم و به راستی که کلمه ی معلم به معنی کلمه سزای اوست ولی کاش شریعتی می بود تا خود جواب سوال های ما درباره تفکراتش را پاسخ می داد.
کاش شریعتی امروز بود تا تولدش را به خودش تبریک می گفتم گرچه که در فکر ما زنده است و ما نیز شهدا را زنده میدانیم ولی امروز که نیست بودنش را به شما تبریک می گویم ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...
و این، رنج است.
علی شریعتی
سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟...
میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما
میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می
فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می
دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت
پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ
غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا
شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم
فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ
است
بفروش ! تنت را حراج
كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر
میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه
میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم
امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار
كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه
روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم
نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول
باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن
من هدیه ی سبزم رو براش فرستادم شما هم اگه تو فکرید که هدیه ای براش بفرستید درنگ نکنید :
به دعوت آلباترا وارد بازی شدم :
-اگه این زندگی یه خواب باشه و من این حقو میداشتم که با باز کردن چشمام وارد زندگی واقعی بشم:
می خواستم دوباره به دنیا بیام و تو یه دنیای آزادتر زندگی کنم ...
- همه ی فلسفه ی زندگی تو یه تصویر: تصویر خودم تو آینه
- قشنگترین آرزو و رویای بچگی:
اینکه یه روز مثل داداشم بشم ولی هیچوقت نشد
-اگه میتونستم به همه ی دنیا یه صفت یا توانایی بدم:
این که همیشه راه درست و غلط کاملا مشخص باشه
- بزرگترین تفاوت زن و مرد:
جنسیت
- اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنم: دروغ
- کسی که بخوام ملاقاتش کنم: نمی تونم بگم
- اگه بتونم یه سئوال بپرسم و قرار باشه حتما" جواب بگیرم :
کی میمیرم
- اگه قرار باشه از این دنیا برم، یادگاری چی برمیدارم:
هیچی
- قشنگترین جمله یا بیتی که بهش معتقدم:
عادت کن که به هیچی عادت نکنی (شکسپیر)
- اگه قرار بود اولین صفحه ی شناسنامه رو من تنظیم کنم جز اسم و فامیل و نام پدر چی بهش اضافه میکردم،
نام برادر
- به نیمه ی عمر میرسم و حالا قراره اسم جدید بذارم چی میذارم:
هامون
- یه جمله با موس و درخت و سیاست:
موس چیه /؟ درخت رو دوست دارم ... مجنون سیاستم ... ولی نه سیاست آدمایی که موس موس می کنن ..
دیشب اذان مغرب که تموم شد افطار کردم ... بلند شدم سوئیچ و ساکم رو برداشتم زدم بیرون ... بازی که تموم شد از سالن اومدم بیرون ... به دوستم گفتم بشین پشت فرمون من یه نخ سیگار بکشم ... نشست و راه افتادیم ... یک دفعه همه تو ماشین ساکت شدن ... بعد از چند لحظه دیدم تی شرتم پر از خونه ... یک کام دیگه از سیگارم گرفتم و پیاده شدم ... دیدم امیر روی جدول نشسته و سرش رو گرفته ... دوتا ماشین تا شیشه جمع شده بود ... من رو بردن تو آمبولانس وقتی اومدم بیرون داشتن ماشینا رو داشتن می بردن ... ساعت 12 از پاسگاه رفتم بیمارستان و ساعت 2.30 با 10تا بخیه مرخص شدم ...
ابطحی چند بار درباره اعتراف هایی که در زندان می شد در وب نوشت نوشته بود و گلایه کرده بود ...
ولی الحق و والانصاف از روزی که اعتراف کرده تا امروز من براش سینه چاک دادم و اگه کسی کوچکترین توهینی بهش کرده ازش دفاع کردم ... شهید زنده ، عمار زمانه ، ... خلاصه هرچی می تونستیم بهش نسبت دادیم ... امروز دوباره وب نوشت رو باز کردم و 3تا پستی که از اوین گذاشته بود رو خوندم ... پست ها سراسر بوی اوین می داد ... ولی با اینکه باز هم در این پسته ها خودزنی کرده بود ولی نمی دونم چرا با خوندنش اینقدر حال کردم ... زیرکی خاصی تو نوشته هاش بود ... گرچه می تونست بیشتر باشه ... ولی از امروز دوباره وب نوشت می خونم ... باز شهریار قنبری و محسن نامجو گوش می کنم . .. و سعی می کنم بیش از پیش مجذوب انسانیت شوم ...
ﺷﻨﻴﺪم درزﻣﺎن قاجار و محمد خان . ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ کاتب ﺁدمی را ﺗﻮﯼ تهران . ﺑﻪ ﺟﺮم ﻧﻘﺾ ﻗﺎﻧﻮن اﺳﺎﺳﯽ . و ﺑﻌﺾﮔﻔﺘﻤﺎن هاﯼ ﺳﻴﺎﺳﯽ . وﻟﯽ ﺁن ﻣﺮد دور اﻧﺪﻳﺶ، از ﭘﻴﺶ . ﻗﺮارﯼ
را ﻧﻬﺎدﻩﺑﺎ زن ﺧﻮﻳﺶ . ﮐﻪاز زﻧﺪان
اﮔﺮ ﺁﻣﺪ زﻣﺎﻧﯽ . ﺑﻪ ﻧﺎم ﻣﻦ ﭘﻴﺎﻣﯽ ﻳﺎ ﻧﺸﺎﻧﯽ . اﮔﺮ ﺧﻮدﮐﺎر ﺁﺑﯽ ﺑﻮد ﻣﺘﻨﺶ . ﺑﺪان ﺑﺎﺷﺪ درﺳﺖ و ﺑﯽ ﻏﻞ و ﻏﺶ . اﮔﺮﺑﺎ رﻧﮓ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﻮد ﺧﻮدﮐﺎر . ﺑﺪان ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻤﺎم از روﯼاﺟﺒﺎر . ﺗﻤﺎﻣﺶ از ﻓﺸﺎر ﺑﺎزﺟﻮﻳﯽ ﺳﺖ . ﺳﺮاﭘﺎﻳﺶ
دروغ و ﻳﺎوﻩ ﮔﻮﻳﯽ ﺳﺖ . ﮔﺬﺷﺖ و روزﯼ ﺁﻣﺪﻧﺎﻣﻪ از ﻣﺮد .
ﮔﺮﻓﺖ ﺁن ﻧﺎﻣﻪ را ﺑﺎﻧﻮﯼ ﭘﺮ درد . ﮔﺸﻮد و دﻳﺪ ﺑﺎ هاﻟﻮ ﻣﺂﺑﯽ . ﻧﻮﺷﺘﻪﺷﻮهﺮش ﺑﺎ ﺧﻂ ﺁﺑﯽ: . ﻋﺰﻳﺰم، ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ، ﺣﺎﻟﺖ ﭼﻄﻮر اﺳﺖ؟ . ﺑﮕﻮ
ﺑا ﺑﻨﺪﻩ اﺣﻮاﻟﺖ ﭼﻄﻮر اﺳﺖ؟. اﮔﺮ از
ﻣﺎ ﺑﭙﺮﺳﯽ، ﺧﻮب ﺑﺸﻨﻮ . ﻣﻼﻟﯽ ﻧﻴﺴﺖ ﻏﻴﺮ از دورﯼ ﺗﻮ . ﻣﻦ اﻳﻦ ﺟﺎ راﺣﺘﻢ، ﮐﻴﻔﻮرﮐﻴﻔﻮر .
ﺑﺴﺎط ﻋﻴﺶ و ﻋﺸﺮت ﺟﻮر وا ﺟﻮر . در اﻳﻦ ﺟﺎ ﺳﻴﻨﻤﺎ و ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ اﺳﺖ . ﻏﺬا،
ﺁﺟﻴﻞ،ﻣﻴﻮﻩ رو ﺑﻪ راﻩ اﺳﺖ . ﮐﺘﮏ ﺑﺎ ﭼﻮب ﻳﺎ ﺷﻼق و ﺑﺎﻃﻮم . .ﺗﻤﺎﻣﺎ ﺷﺎﻳﻌﺎﺗﯽ هﺴﺖ ﻣﻮ هو م. هﺮﺁن ﮐﺲ ﮔﻮﻳﺪ اﻳﻦ ﺟﺎ ﭼﻮب دار اﺳﺖ . ﺑﺪان اﻳﻦ هم دروﻏﯽ ﺷﺎﺧﺪاراﺳﺖ . در اﻳﻦ ﺟﺎ اﺳﺘﺮس ﺟﺎﻳﯽ ﻧﺪارد . درﻓﺶ و
داغ ﻣﻌﻨﺎﻳﯽﻧﺪارد . ﮐﺠﺎ ﺗﻔﺘﻴﺶ هاﯼاﻋﺘﻘﺎدﯼ
ﺳﺖ؟ . ﮐﺠﺎ ﺳﻠﻮل هﺎﯼ اﻧﻔﺮادﯼ ﺳﺖ؟ . هﻤﻪ اﻳﻦ ﺟﺎ رﻓﻴﻖ و دوﺳﺖ هﺴﺘﻴﻢ . ﭼﻮ
ﮔﺮدوداﺧﻞ ﻳﮏ ﭘﻮﺳﺖ هﺴﺘﻴﻢ . در اﻳﻦ ﺟﺎ ﺑﺎزﺟﻮ اﺻﻠﻦ ﻧﺪارﻳﻢ . ﺷﮑﻨﺠﻪ
، اﻋﺘﺮاف، ﻋﻤﺮن ﻧﺪارﻳﻢ . ﺑﻪ ﺟﺎﯼ
ﺁن اﺗﺎق ﻓﮑﺮ دارﻳﻢ . روش هاﯼ ﺑﺪﻳﻊ و ﺑﮑﺮ دارﻳﻢ . ﻋﺰﻳﺰم، ﺣﺎل ﻣﻦ ﺧﻮب اﺳﺖ اﻳﻦﺟﺎ .
ﮔﺬﺷﺖ ﻋﻤﺮ، ﻣﻄﻠﻮب اﺳﺖ اﻳﻦ ﺟﺎ . ﮐﺴﯽ را هیچ ﮐﺎرﯼ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﻴﺴﺖ . ﻧﺸﺎﻧﯽ از ﻏﻢ ودﻟﻮاﭘﺴﯽ ﻧﻴﺴﺖ . هﻤﻪ ﭼﻴﺰش ﺗﻤﺎﻣﻦ ﺑﻴﺴﺖ اﻳﻦ ﺟﺎ . ﻓﻘﻂ ﺧﻮد ﮐﺎر
ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻴﺴﺖ اﻳﻦ ﺟﺎ
من یک مخاطب حرفه ای هستم ... در دنیایی که همه چیز حرفه ای است من یک مخاطب حرفه ای هستم ...
اما مردم ما بسیار بخشنده هستن ... کسی رو که تا 2روز پیش شاه صداش می کردن یک روزه شد آیت الله چون اومد کنار مردم ... از این مثال ها زیاده .. نمونش حجاریان ، سازگارا و... که وقتی اومدن کنار مردم به قهرمان ملی تبدیل شدن ...
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می
ترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من!!!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
« شما فرياد ما را نمی شنويد ، چه هياهوی روزگار گوشهايتان را پر کرده است، و با ماده سخت سالها بیاعتنايي به حقيقت، گوشهايتان بند آمده است ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه، بس عظيمتر از آن است که در دلهای حقير جای گيرد ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه ابری است متراکم، که از آن باران معرفت و حقيقت بر سر مردم می بارد » . . . . جبران خليل جبران

و وقتی به ارزش های ایرج میرزا بیشتر پی بردم که متوجه شدم اون هم سعی در به چالش کشیدن موضوعی داشته که بسیاری از روشنفکران امروز باهاش دست به گریبانند .. این مسئله کاملا در قطعه کاروانسرا نمود پیدا می کنه ...
اما مرگ مایکل جکسون اصلا موقع خوبی اتفاق نیفتاد چون باعث شد اخبار مربوط به مرگ مایکل رو اخبار ایران بیاد و عملا اخبار ایران به حاشیه رفت .. یکی از دوستان به شوخی می گفت بعید نیست کار همینا باشه تا کسی دیگه به اتفاقات ایران توجه نکنه ...!!!
بهونه ای شد که بنویسم تو زندگی چقدر ازشون درس گرفتم .. چقدر چراغ راهم بودن .. ولی نمی تونم بنویسم که واقعا چقدر دوستشون دارم .. مامان و بابام بهترین معلمای عمرم بودن .. به وجودشون افتخار می کنم

